از آدمهایی که همیشه از دنیا طلبکارند بدم می آید.آدمها معمولا در مواجهه با مشکل دو دسته اند؛ دسته اول کسانی هستند که از کاه کوه می سازند و دسته دوم کوه را انقدر کوچک می بینند که آرام آرام مشکل هم برایشان کوچک می شود.
نه اینکه من جز دسته دوم باشم؛ اما سعی می کنم جز دسته اول هم نباشم و هیچوقت طلبی از دنیا نداشته باشم. در جایی خواندم هیچ تضمینی برای خوشبختی همه مخلوقات وجود ندارد، ولی به عینه دیده ام با صبر و استقامت و سخت کوشی نشدنی هایی که به باور ما هیچگاه شدنی نبود به وقوع پیوست .
دوست عزیزم /مجید فرجی (یادش به خیر)اهل گنبد کاووس/ (1) با اینکه رشته تحصیلی اش شیمی بود؛ اما بیشتر فلسفه می دانست تا....!! سالها پیش نکته ای را برایم بازگو کرد که تا کنون در گوشم باقی مانده است، او گفت:
بیشتر استرس های ما حاصل اندیشیدن به اتفاقاتی است که هرگزواقع نمی شود.
در کشاکش این زندگی باهمه مشکلات آموخته ام که صبور باشم و مشکلات را آنچنان که هست ببینم و با انها در اندازه خودشان برخورد کنم که شاعر گرانقدر فرموده:
مشکلی نیست که آسان نشود//مرد باید که هراسان نشود
حال برمی گردیم به ادامه همین گفتار، به دلیل مشکلات و اتفاقات سال گذشته نوشته های پیشینم بیش از آنچه لازم بود سوزناک بود و در آغاز سال جدید با خودم و کسان دیگری عهد کردم که از رنج ودرد چیزی ننویسم و در نوروزنامه هم آورده ام:
اگر سال دگر بودم به دنیا//نویسم حرفهایی خوب وزیبا
من اصولا در دوره ای از عمرم دوستان زیادی را از دست داده ام و این باعث فوران اندوه در زندگی روزمره ام شد که گاه درنوشته ها نیز می بینید مانند ان شعری که برای تولدم نوشتم و در انجا گفته ام:
من از روز ازل دردانه بودم/و با آلام ودرد همخانه بودم/مرا درد کسان بود ورفیقان/ومن همراه بودم با شفیقان/به دوران جوانی چون رسیدم/به جز شهد وشهادت هم ندیدم/رفیقانم یکایک کوچ کردند/جهان را از رفاقت پوچ کردند.......
خوب، این با درد رفیقان زندگی کردن از من موجودی ساخت که هنوز وقتی نامردی و نامردمی را می بینم بی اختیار آشفته می شوم، خواه برای یک دوست باشد ویا آدمی غریبه که شاید برای یک بار ببینمش، بعضی باور ندارند که این از سرشتم نشات می گیرد نه از سر خودنمایی و ....
برای باور دیگران نیز باید فکری بکنم البته قبلا درجایی نوشته ام که :
دردهایم را درخودم می ریزم/وشادیهایم را با تو قسمت می کنم و....
اما انگار کافی نبود، باید راهی بیابم تا باور نکردنی ها باور پذیر شوند، مطمئنا نمی توانم گوشه ای بنشینم به انتظار مرگ که معلوم نیست کی بیاید و یا مثل آن ماهیان مرده خود را به جریان آب بسپارم.
و حرف آخر اینکه؛ شاید این گفتار ادامه داشته باشد
ارادتمند:آرش گیلانی 
پ-ن-1-گنبد قابوس صحیح می باشد//گنبد کاووس غلط مصطلحی است که متاسفانه باید تحملش کنیم.

گوشه ای از خانه نشسته و زمانهای مرده ای را به تحقیق و نگارش چیزی می گذرانی که فکر می کنی در انتها به نوشته ی ارزشمندی تبدیل خواهد شد. هی چشمهایت را می مالی و باز ادامه می دهی، فارغ از تمام باید ها ونبایدها چیزی در حدود چهل و پنج روز عمر نازنین را به این کار اختصاص می دهی به امیدی که نتیجه اش را درجای دلخواهت چاپ کنند و باز ادامه می دهی!
نوشته ات تمام شد، چند بار زیرورویش می کنی، ویرایش اش می کنی، زیادی ها را کوتاه می کنی، حرفهای مغرضانه را قبل از اینکه کس دیگری گوشزد کند علی رغم میل باطنی خودت سانسور می کنی و خلاصه یک متن شسته ورفته را برای چاپ می فرستی و در ضمیمه ی ای میل می نویسی که نتیجه داوری را اعلام کنید!
بعد از دو روز جواب می آید که با تمام زحمت های کشیده شده چون فلان چیز فلان است داوران به فلان دلیل از چاپ آن معذورند و می دانی که ماجرا چیست و دم بر نمی آوری!
خوب ! نوشته ات را به فلان جای دیگری که می دانی تشنه اش هستند می فرستی، چیزی که فراوان است مکانهایی برای این گونه نوشته ها و آن جای دوم از شما تشکر می کند در اولین فرصت و الخ.....
حکایت بالا در سال بارها تکرار می شود برای من ویا کسانی دیگر که کم وبیش شباهتهایی به هم داریم؛ اما چیزی که این وسط بی پاسخ می ماند اینکه چطور بی مایه هایی به نام تاریخ و هزاران نام دیگر با هزینه های سر سام آور نوشته هایشان چاپ می شود و بدون اینکه خریداری داشته باشد نوشته های بعدی نیز از راه می رسد ....
هر چند من جبران خلیل نیستم، اما انگار باید دنبال کسی بگردم تا جبران خلیل نبودنم را با ماری هسکل بودنش بپوشاند راستی شما کسی را سراغ دارید؟
برای آقای ده نمکی که واقعیات را به عمد کتمان می کند!
در چند روزی که ازاتمام سریال دارا وندار می گذرد مسعود ده نمکی کارگردان این سریال بارها در رسانه های مختلف اعلام کرده است که نهایتا پنج نفر از بازیگران این سریال پیشینه طنز دارند. برای اینکه آقای ده نمکی یادش بیاید که اشتباه می کند اسامی بازیگرانی را که پیش از این طنز کار کرده اند در ادامه می آورم.
1-علیرضا خمسه؛ او ستاره طنز دهه هفتاد ایران بود و غیر قابل کتمان.
2-فتحعلی اویسی؛ اویسی حدود پانزده سال است که تنها طنز کار می کند .
3-شهره لرستانی؛ لرستانی که بازیگری را با سینمای جدی آغاز کرده بود مدتهاست طنز بازی می کند.
4-یوسف صیادی؛ به نظرم تاکنون صیادی چیزی غیر از طنز را تجربه نکرده است.
5-رضا بنفشه خواه ؛ او مادرزاد هنرپیشه طنز است و سابقه فراوانی دراین خصوص دارد.
6-فرهاد بشارتی؛ اگرچه ایشان در ژانر دیگری هم کار می کنند ؛ اما عمده فعالیت ایشان طنز است.
7-بهنوش بختیاری ؛ او حتی نقش های جدی را به طنز می گیرد.
8-مریم سلطانی ؛ پیش از این در چند سریال طنز را تجربه کرده است.
9-عباس محبوب؛ عباس آقا اصولا کارش طنز است، ممیک صورت او به کاری جز طنز نمی آید.
10-مرجانه گلچین؛ این ستاره دهه شصت سینمای ایران چند سالی است کلا طنز بازی می کند.
11-ساقی زینتی؛ اصولا خانم زینتی کارشان طنز است مگر اینکه آقای ده نمکی این موضوع را قبول نداشته باشند.
12- شهاب عباسی، اوقطعا یک بازیگر طنز است.
13-سحر ولد بیگی، خانم ولد بیگی نیز کلا بازیگری است که بیشتر طنز کار می کند.
14-رامین راستاد،ماشاالله شاهمرادی،نگار فروزنده ، نفیسه روشن وخیلی های دیگر نیز پیش از این طنز را تجربه کرده اند.
15- اگر بخواهیم دقیق تر به موضوع بپردازیم مواردی بیش از این خواهیم آورد لکن به همین مقدار بسنده می کنم و به جناب ده نمکی یاد آوری می کنم که کار ایشان جدای از همه ضعف ها دارای محاسنی نیز بوده است .
ایشان با بیراهه رفتن و از این شاخه به ان شاخه پریدن فقط موجودیت مثبت سریالش را به نقد می کشد و از دل این چالش کشیدن ها نتایجی به دست خواهد آمد که احتمالا به نفع او نیز نخواهد بود.
یک پی نوشت ویژه: آقای ده نمکی در وبلاگ شخصی اش مخالفان را به طرز زننده ای مخاطب قرار داده و با مثال اوردن یک حکایت مجعول ملا نصرالدینی جواب منتقدانش را داده است و در همین برنامه نقدی که درشبکه پنجم سیما//شبکه تهران// شرکت کرده بود از الفاظی سخیف برای تعریف فیلمفارسی استفاده کرده است، جناب ده نمکی باید بداند حوزه فرهنگ جای این گونه واژه ها نیست، با این گونه قضاوت و ادبیات به بیراهه می روی برادر!!///باقی بقای دوست///
برای خواندن مطلب مورد اشاره اینجا کلیــــــــــک کنید.
تصمیم گرفته بودم کمتر احوالات شخصی بنویسم، درست هنگامیکه داشتم تمرین نوشتن غیر شخصی می کردم اتفاقاتی افتاد که به ناچار اشاره ای می کنم.
از زمانی که اینترنت وارد ایران شد سالهای زیادی نمی گذرد. در این مدت زمان نسبتا کوتاه با تمام اشکالات وکاستی ها، افراد زیادی از هر دسته و گروه سنی در این دنیای مجازی وارد شده و هر کدام به فراخور سن وتحصیلات و در پاره ای اوقات علاقه های شخصی گوشه ای را به خود اختصاص داده اند و این عین دموکراسی است.
در بین ما مردم متمدن ایران که داد مدنی خواهی امان گوش فلک را پر کرده افرادی را داریم که نه تنها به سادیسم مبتلا، بل دچار مازوخیسم نیز هستند.این افراد که در دنیای مجازی به دنبال عقده های فروخورده دوران احتمالا کودکی خود هستند گاه از این وبلاگ به آن وبلاگ و از
آن سایت به این سایت می روند و بنای مردم آزاری را که در واقع خود آزاری نیز هست می گذارند.
دراین بین چه لطمه ای به روابط خصوصی و حتی عمومی افراد می زنند اصلا و ابدا برایشان مهم نیست. کاش با ورود تکنولوژی های جدید، کمی هم آداب زندگی جدید را بیاموزیم.
در دنیایی که با یک کلیک می توانی سایت دلخواهت را در دورترین نقطه اززمین باز کنی و اطلاعات مورد علاقه ات را سرچ کنی با کدام توجیه به خراب کردن آشیانه ای(اینجا مجازی)دست می زنیم.
آقا یا خانمی که دچار سادیسم هستید: این عقده شما راه حل های مناسب تری دارد. من به عنوان یک مرد شاید به راحتی از کنار توهین های زننده شما که گه گاه نثار می کنید بگذرم؛ اما برای بانوانی که برای درد دلهای حرفه ای و گاهی شخصی وبلاگ می نویسند تحمل آنچه که فقط خانواده اتان لیاقتش را دارند کمی سخت است.
لحظه ای به خانواده ای که احتمالا دارید بیندیشید. درهمین سایتها نیز آدمهای مورد نظر شما فراوان یافت می شود، کمی حوصله کنید و دنبال آنها بگردید مطمئنا دوستان خوبی خواهید شد! چه اصراری دارید روح آدمهایی را که از جنس شما نیستند بیازارید،.مردم آزاری در انتها ضررش به خودتان برخواهد گشت ، در یک کلام؛ نکنید!!!
خداوند همه ما را به راه راست هدایت کند//آرش گیلانی
روزی روزگاری آخر دنیا
شب بود، توی سنگر داشتیم رادیو گوش می کردیم. آخر، شب های تیر، مرداد وشهریور "چزابه "به جز گرما و عقرب و شر شر عرق چیز دیگری نداشت. آن شبها انگار خبر هایی بود که ما بی خبر بودیم. با دوستان نشسته بودیم از هر دری صحبت می کردیم یکی پیشنهاد داد از" آخر دنیای خودمان "بگوییم و قبول شد که هر کسی آخر دنیایش را بگوید!
اول از همه گروهبانی داشتیم که بنده خدابه لحاظ سن از بعضی از ما سربازان کوچکتر بود، تا سوم راهنمایی درس خوانده بود و به خواستگاری دختر دایی اش رفته ودایی جان گفته بود اگر دختر مرا می خواهی باید بروی کاری دولتی برای خودت دست وپا کنی و حقوق بگیر شوی، نامش صحبت الله منفرد از اهالی خرم آباد واطراف بود گفت:
راستش بعد از اینکه رفتم آموزشگاه گروهبانی فکر می کردم در اولین فرصت که برگردم خرم آباد دایی جان دست دخترش را دردستم خواهد گذاشت و به خانه بخت روانه امان خواهد کرد؛ اما همین که در اولین فرصت مرا دید گفت:
صحبت جان، گل بهار الان درحال درس خواندن است و باید دیپلمش را بگیرد بعد با هم عروسی کنید. حالا دو سه سالی از ان تاریخ می گذرد. می ترسم!! گل بهار دیپلم گرفته و دارد برای کنکور اماده می شود. برای من آخر دنیا زمانی است که گل بهار بگوید من حالا دانشجو هستم و نمی خواهم با توازدواج کنم.
در حالی که واقعا دلم به حالش می سوخت سعی کردم تسکینش دهم و به نفر بعد گفتم خوب تو بگو:
رضا قورت بیگلی، قد یک متر وتقریبا هشتاد سانت، اهل تهران ، بچه نظام آباد و ساکن شهریار و در ان تاریخ سی وشش ماه از زمان شروع خدمتش می گذشت.آقا رضا هر وقت که می رفت برای مرخصی تا وقتی برمی گشت حدود شش ماهی طول می کشید برای همین اندازه موهای نداشته سرش اضافه خدمت داشت گفت:
راستش من خودم هم از این وضع خسته شده ام؛ اما دیگر به این وضع خدمت کردن عادت کرده ام آخر دنیا برای من روزی است که خدمتم تمام شده و بخواهم برگردم توی خانه زندگی پدری خودم ، دیگر نمی دانم چه کار باید بکنم راستش زندگی بیرون از لباس نظامی را کاملا از یاد برده ام برای من آخر دنیا روز ترخیص از خدمت است.
هوشنگ ستاریان نفر بعدی بود،کمی خالی بند بود، لهجه کردی داشت، مدعی بود بچه تهران است؛ اما هیچ کدام از محل های تهران را حتی به اسم بلد نبود گفت:
من از اینجا که بروم با پدرم می روم خط ایران اروپا روی تریلی کار می کنم .آخر می دانید من قبل از خدمت با پدرم روی تریلی کار می کردم به خاطر اینکه کارت پایان خدمت نداشتم آمدم سربازی تا پاسپورت بگیرم و پدرم را درسفرهای خارجی همراهی کنم، آخر دنیای من پا رکابی بودن پدرم است.
منصورعارف که مووریش های بوری داشت اهل تهران بود؛ اما سالها درمشهد زندگی کرده بود و مشهدی را به خوبی خود مشهدی ها صحبت می کرد، گاهی در شب های سیاه سنگر برایمان از شاملو و دیگران وحتی از خودش شعرهایی می خواند، دوست داشتنی بود به شوخی گفت:
یه ره!! چه کار به کار مو داری؟؟ مو موخام همی جه بومونوم، تا صددام ره با دستای خودوم کفن نوکونوم هیچ جایی یوم نوموروم!! ولی برایمان گفت آخر دنیا برای من جایی است که از خدمت بروم و با نامزد چشم به راهم ازدواج کنم، عارف نامزی داشت که دانشجو بود و منتظرش!!
نفر بعدی منصور کاظمی بود، اهل آبادان، از مهاجرینی که در شیراز زندگی می کردند، او در روزهایی که دمغ بودیم با در کلمن آب ان چنان برایمان ادای تمپو زدن را در می اورد که الحق و الانصاف برای دقایقی یادمان می رفت درچه جهنمی زندگی می کنیم، اهل موسیقی بود درحالی که نصف صورتش از دود سیگار روی لبش پنهان بود با لهجه شیرازی آبادانی گفت:
آخر دنیا برای من روزی است که سربازی ام تمام شود و بروم شهر خودمان یک گروه موسیقی راه بیندازم و شب تا صبح وصبح تا شب ساز بزنم وبرقصم.
دیگر نوبت راننده سنگر بود، فریبرز نوروزی اصالتا دزفولی ، بچه گوهردشت کرج، یک پسر خوش تیپ وبا کلاس که گاهی با بلند کردن بند اسلحه ژ3 برایمان گیتار می زد واسپانیولی می خواند، فریبرز دوستی باوفا هم بود، گاهی برای خنده تئاترهای سنگری درست می کردیم او تنها کسی بود که با یک ملحفه چادر درست می کرد و نقش خانمهای نمایش را بازی می کرد والحق در این کار استاد بود، گفت :
برای من آخر دنیا جایی است که سربازی را تمام کنم وبروم پاسپورتم را بگیرم تا برای ادامه تحصیل به انگلیس جایی که چند تا از اعضای فامیل و دوستانم هستند بروم، آخر دنیای من تحصیل در یک دانشگاه معتبر و خوب انگلیسی است جایی که برادرم هم از انجا فارغ التحصیل شده.
دیگر نوبت خودم شده بود، آرزوهای زیادی داشتم؛ اما آرزوهای من این چیزها نبود، برای خودم جز اسرار مگو بود ، هر چه خواستم از گفتن اخر دنیایم طفره بروم نشد، داشتم کمی آسمان ریسمان را به هم می بافتم تا تحویل دوستان بدهم که رادیوشروع به اخبار گفتن کرد و خبر از قطعنامه 598 داد . سنگر درسکوت فرو رفت، اینجا دیگر آخر دنیای واقعی من بود، من تعداد زیادی از دوستانم را در جنگ از دست داه بودم و یادشان همواره در ذهنم بود و همراهم!!
تصویرهمکلاسی هایم که از کناردست من بلند شده به جبهه رفته بودندو چندی بعد پیکرشان را در مدرسه تشیع کرده بودیم هیچ گاه از خاطرم محو نمی شد دوستانی مثل :حسن حبیب نژاد، بهروز حدادی، مهرداد حسین پور،جمشید شرافتمند،کمال خداکرمی و............
حالا سالها می گذرد من هنوز نمی دانم آخر دنیا کجاست، چند سال بعد اتفاقی عارف را درخیابان سیاه پوش دیدم ، می گفت نامزدش به سرطان مبتلا و جان سپرده است. می دانم ان روزها برای عارف آخر دنیا بود، چند باری به درب خانه اش درمیدان شهدای تهران رفتم،اما انگار بعد از چندی او هم ناپدید شد.
فریبرز را هم می دانم که به آرزویش رسید ؛ اما از دیگران خبری ندارم امشب به یاد دوستان هم سنگرم این چند خط را نوشتم تا کمی تجدید خاطره کنم.
یاد سنگر و همه ی دوستان خوبم به خیر
یادش به خیر، مرد بود، و از اهالی خورشید، من دوستش داشتم و خیلی ها نیز، خود فروشی نکرد نه به دیروز و نه به فردا، آزاد بود، رها از قید های مرسوم و چه کنم های رایج، برای من انسانی بود وارسته، هنرمند و آزاد اندیش، هر سال عید که از راه می رسد زمزمه ترانه هایش مرا به کودکی هایم می برد، اگرچه دیگر نیست؛ اما با "یه شب مهتابش " و" بوی عیدش" و خیلی از کارهای دیگرش آرامم می کند //یادش به خیر
بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو
بوی یاس جا نمازه ترمه مادربزرگ
با اینا زمستونو سر میکنم، با اینا خستگیمو در میکنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب
با اینا زمستونو سر میکنم، با اینا خستگیمو در میکنم
فکر قاشق زدن یک دختر چادر سیاه
شوق یک خیز بلند از روی بته های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه ها
با اینا زمستونو سر میکنم، با اینا خستگیمو در میکنم
عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتمام گذاشتن جریمه های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
با اینا زمستونو سر میکنم، با اینها خستگیمو در میکنم
بوی باغچه، بوی حوض، عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یک آّب تنی
با اینا زمستونو سر میکنم، با اینا خستگیمو در میکنم
با اینا زمستونو سر میکنم، با اینا خستگیمو در میکنم
یــــــــــــــــادش به خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیر